هگل (فلسفه تاريخ)

 

هگل در سن 31 سالگی در دانشگاه  Jena (آلمان) با سمت دانشيار و با حقوق بسیار کم مشغول به تدریس فلسفه می شود و 4 سال بعد در سال 1804 با عنوان پروفسور به کار خود ادامه می دهد ، اما شرائط مالی هگل تغییری نکرد و هم چنان فقیر ماند. دست مزد دانشگاه Jena کفاف زندگی هگل را نمی داد و اين پروفسور فلسفه مجبور بود مابقی درآمد خود را از فروش کتاب های فلسفی تامين کند.

هگل بخشی از اثر معروف  خود“  Phenomenology of Spirit ” و يا ” Phenomenology of mind ” پديده شناسی ذهن ) را نتوانسته بود به موقع  به ناشر خود ارائه کند و ناشر نیز از پرداخت دستمزد به هگل خوداری نمود. اوضاع سیاسی شهر  Jena ناآرام بود و شهروندان منتظر حمله ناپلئون بودند. هگل نیز در این شرائط به پست اطمینان نداشت و نمی خواست بخش آخری کتاب خود را به وسيله پست برای ناشر بفرستد. ناشر از هگل درخواست نموده بود که تا تاریخ 13 اکتبر 1806 باید این کتاب تمام و به چاپ برسد و تقاضای ارسال بخش ناتمام را از هگل کرده بود ، اما در همین روز 13 اکتبر ناپلئون شهر  Jena را تصرف نمود. هگل ناپلئون را سوار بر اسب در شهر Jena مشاهده می کند و شدیدا مجذوب شخصیت رهبر کشور فرانسه می شود. هگل در نامه ای اشاره به این روز تاریخی می کند  “ امپراتور، این روح ( ذهن، نفس  دنیا (منظور   ناپلئون است)، را سوار بر اسب دیدم و با دیدن یک چنین فردی که بر دنیا حکومت می کند احساس عجیبی به من دست داد” .

هگل مابین سال های 1822 تا 1831 پنج بار مبحث “ فلسفه تاریخ ” را تدریس نمود و واژه ” روح و یا نفس دنیا ” که هگل در مورد ناپلئون مورد استفاده قرار داده بود در کتاب ” فلسفه تاریح ” و  Phenomenology of mind به اساسی ترین مقوله  فلسفه هگل يعنی به واژه “ ذهن و یا فکر دنیا ” تبدیل می گردد. (ذهن و یا فکر = mind و در زبان آلمانی = Geist )

مفهوم ديگر “ ذهن و یا فکر  دنيا ” برای هگل “فرد تاريخی” است ( ناپلئون ) و به معنای ديگر فکر و خرد اين فرد تاريخی باعث می گردد  که دنيا تغيير  کند و هگل ادامه می دهد که ” تنها فقط ذهن و یا فکر  واقعيت است ” و به همين علت وآژه ذهن و یا فکر  تبديل می گردد به ” ذهن و یا فکر عينی ” (objective mind),  بنابراين ذهن و یا فکر فقط يک مقوله ذهنی ( آگاهی ) نيست بلکه به صورت حقيقی و عينی نيز ظاهر می گردد: به معنی ديگر فرم و قالب ذهن و یا فکر  چيزی نيست به جز جامعه , دولت و يا قانون.

تقريبا نزديک به دو قرن است که هگل مبحث ” فلسفه تاريخ ” را در دانشگاه برلين مورد بررسی قرار داده  و درس نظری در اين مورد داشته است, اما شرائط تاريخی امروز درمقايسه با زمان هگل دستخوش تغييرات زيادی گردیده است. هگل بر اين عقيده بود که مبداء و شروع تاريخ در شرق است و در غرب تاريخ به مقصد و به اتمام خود می رسد.  هگل معتقد بود که تاريخ بشريت با امپراتوری هخامنشيان شروع شده است و دولتی که مد نظر هگل بود در دولت هخامنشيان خود را نشان داده است: ذهن در اين دولت بيدار و تکامل داشته و هگل اضافه می کند که ذهن و یا فکر در دولت چين و هندوستان در خواب بوده و پيشرفت و يا توسعه ای نداشته است. با وجود اينکه ذهن در ايران بيدار بود و تکامل داشت اما اين اولين امپراتوری جهان در فرهنگ اعراب مسلمان حل شد و ايرانيان به نقل از هگل نه تنها مذهب بلکه مليت خود را نيز از دست دادند ، اما برغم اينکه ذهن و یا فکر در هند و چين خفته و در خواب بود اين دو کشور فرهنگ، مذهب ، زبان و مليت خود را حفظ کردند. هگل در يک جمله شاعرانه اين پديده را چنين بيان می کند : “ يک کوه ثابت هيچ برتری و مزيتی بر يک گل خوشبو که برگ های خود از دست می دهد و پژمرده می شود ندارد ” با کمی فانتزی در اين نقل قول هگل هند و چين کوه هستند و ايران باستان گل با عطری که پژمرده شده است. اما امروز تاريخ نه از شرق بلکه از غرب به شرق در حال حرکت است و اين ايده  (خرد) مدرن غرب می باشد که شرق را تحت تاثير خود قرار داده است و باعث دگرگونی در اين منطقه ( شرق ) از دنيا شده است و با اينکه در ” فلسفه تاريخ  ” اسمی از آمريکا ذکر نشده است و هگل آمریکا را يک کشور بدون تاريخ می دانست اما امروزه قدرت اقتصادی اين قاره را نمی توان بعلت نداشتن تاريخ و تاريخی نبودن آمريکا ناديده گرفت. هگل تاريخ بشر را به چهار مرحله تقسيم کرد : مرحله شرق ( که منظور هگل ايران است ) ، يونان ، روم و ژرمن ( و ايران بعنوان سکوی حرکت تاريخ به مرحله تاريخ يونان ). اما با اين تقسيم بندی تاريخ نه مي شود تاريخ اعراب را فهميد و نه تاريخ آمريکا را.  آيا ” فلسفه تاريخ ” هگل ديگر موضوع روز نيست. فيلسوف آلمانی هابرماس اشاره می کند که هگل اولين فيلسوفی بود که به درستی مسئله مدرن را مورد بررسی قرار داده است: دوران چهارم تاريخ هگل يعنی دوران ژرمن ( مسيحی ) دوران مدرن است

به عقيده هگل عقل و شعور در بستر تاريخ نهفته است و اصولا عقل حرکت تاريخ را همراهی می کند و همراه با تاريخ است . در سال  ۱۸۲۱ ناپلئون ( روح دنيا ) در گذشت اما رفرم های او بيشتر کشور های اروپائی را تحت تاثير خود قرار داد و حکومت ها سنتی از بين رفتند و علم و صنعت گسترش يافت. به دين ترتيب نظريه هگل درست بود که عقل تاريخ را همرائی می کند, چرا که پس از سقوط سيستم های سنتی در اروپا رژيم های مدرن و خرد مندانه در غرب پدیدار گشتند. اما آيا امکان دارد که امروزه روند  globalization را خردمندانه و عاقلانه دانست, يک نگاه کوتاه به حوادث قرن گذشته و اوائل اين قرن نظريه هگل مبنی بر وجود شعور در حرکت تاريخ را مورد سوال قرار می دهد : دو جنگ جهانی , سوزاندن يهوديان , انفجار بمب اتم در ژاپن , جنگ های مذهبی (هند و پاکستان) و منطقه ای. تمام اين حواث را نمی شود با خرد و منطق تاريخی که هگل از آن نام می برد هماهنگ دانست. اما هگل فاجعه های تاريخ را بخوبی می شناخت و در کتاب فلسفه تاريخ اشاره می کند به : ”بدبختی ها , خبيثی , نابودی اصيل ترين شخصيت های تاريخی و از بين رفتن دولت ها و ملت ها “ که در تاريخ بشری به وقوع پيوسته است و او تاريخ را به يک نیمکت سلاخی تشبيه می کند که در روی آن “خوشبختی ها, خرد ملت ها و فضايل فردی قربانی شده اند”. برای هگل اين قربانی های تاريخ هدف و مقصودی را دنبال می کنند

هگل بر اين عقيده است که هدف تاريخ خدا است و  نه تنها هدف خدا است بلکه حرکت تاريخ را خدا تعيين می کند ( تاريخ دست پرورده خدا است ) و به همين علت نیز شعور و عقل در بطن تاريخ نهفته است، چون خدایی است. مرحله آخر تاريخ (of History The End  ) ژرمنی شدن دنيا است که اساس و اصول آن را دين مسيحيت معين می کند. هگل ادامه می دهد که دنيای اسلام و ديگر مذاهب های آسيائی نقش مهمی در روند و ساخت تاريخ ندارند , چرا که مسيحيت به گردش دور دنيا پرداخته و حاکميت خود را بر دنيا تثبيت کرده است. اگر هگل امروز زندگی می کرد بطور قطع عقيده ديگری در باره اسلام داشت , اما بعيد به نظر می رسد که نظريه خود مبنی بر ژرمنی و یا مسيحی شدن آخر تاريخ را تغيير می داد (دنيا ژرمن هگل – آخر تاریخ – در فلسفه مارکس تبديل به دنيای پرولتاريا می گردد ) در مرحله اول بنظر می رسد که هگل دين مسيحيت را مرکز ثقل دنيا قرار داده است و به دين ترتيب می شود اين تز هگل را با روش تجربی (Empirie ) مورد بررسی قرار داد که آيا مسيحيت بر دنيا  تسلط داد  و يا نه ( با جمعيتی بيش از چهار ميليارد از مسلمان ، هندی ها ، چينی ها و پيروان مذهب بودا  مسيحيت نمی تواند بر جهان تسلط داشته باشد ). اما هگل در ” فلسفه تاريخ “ به دنيا نه از ديد تجربی بلکه به دید نظری (spekulativ ) نگريسته است و درست به همين علت است که  هگل اشاره می کند: هدف و مقصد تاريخ  “ آگاهی ذهن از آزادی ” است و اين آگاهی ذهن از آزادی فقط در يک جامعه مدرن می تواند پدیدار گردد که يک انسان بداند که اساسا آزاد است. آخر و هدف تاريخ از دید هگل آزادی است.

مرحله چهارم از تقسيم بندی تاريخ هگل مرحله (فرهنگ) ژرمن – مسيحيت است و ايده مدرن آزادی نيز از اين فرهنگ برخاسته است. 

Fukuyama نويسنده  کتاب ” آخر تاريخ ” (The End of History ) و شاگرد هگل نيز معتقد است که اقتصاد بآزار آزاد و مدرنيتت غرب در بيشتر کشور های دنيا نهادينه می شود، اما  Huntington نويسنده کتاب برخورد تمدن ها (The Clash of Civilizations) زياد خوش بين به این پيشرفت ايده مدرن غرب در دنيا نيست و بر اين نظر است که پس به پايان رسيدن جنگ سرد مابین غرب و شوروی ( و کشور های اروپای شرقی ) دنيا به هفت و يا هشت بلوک با فرهنگ های مختلف تقسيم می شود که نزاع بين آنها اجتناب نا پذير است.

هگل برای اثبات نظرات تاريخی خود سندی ارائه نداد و به همين علت  تاريخ  دانان با ترديد  به  ” فلسفه تاريخ“ هگل می نگرند.  

تئوری تکامل داروین ( Evolution )

 

übereinstimmung

وفق و تطبیق ( پنهان شدن ) یک ملخ با و در محیط زیست  خود

به طور قطع در سال  ۲۰۰۹ که  دویستمین ( ۲۰۰) سال روز تولد داروین و  صد پنجاهمین  سال چاپ نخست Origin of Species  خواهد بود دوباره بحث بین مذهب و علوم طبیعی دررابطه با مسئله  آفرینش ( انسان ) از سر گرفته خواهد شد. ملحدان برای رد نظریه آفرینش در کتب مقدس دین های ابراهیمی نظریه  داروین را مطرح می کنند.

به عقیده آتئیست ها  منشاء زندگی و پیدایش انسان را علم بیولوژی تکامل داروین ، بدون در نظر گرفتن نیروهای ماوراء طبیعی و آسمانی ( خدائی ) ،به درستی ثابت می کند. نظریه داروین را مراجع مذهبی قبول ندارند و  واتیکان بطور رسمی نظریه داروین را رد نکرده است ، اما این رد نکردن نظریه داروین دلیل بر بی طرفی و بی تفاوتی کلیسا در رابطه با تئوری تکامل نیست. واکنش کلیسا پس از جریان گالیله در مقابل علوم طبیعی احتیاط آمیز است. در کشور های اسلامی ( عرب ) به طور جدی نظریه داروین به بحث نگذاشتند. در سال ۱۸۷۸ جلال الدین افغانی به زیان فارسی در نوشته ای بنام ” رد نظریات ماتریالیستی”  تئوری تکامل داروین را رد می کند ، اما بعید به نظر می رسد که  افغانی کتاب Origin of Species  داروین را مطالعه کرده باشد. در ترکیه  چند بار تا به امروز و بدون نتیجه سعی به محدود کردن نظریه داروین در کتب درسی در مدارس و دانشگاه شده است. علم بیولوژی مدرن برخی از نظریات داروین را رد کرده است ( داروین با تئوری ژنتیک آشنا نبود ) و از طرف دیگر نیز نژاد پرستان تعبیر غلطی از تئوری تکامل ارائه کرده اند که فقط نوع برتر موجود زنده قادر به ادامه زندگی است. بر عکس عقیده بسیاری که معتقدند تئوری داروین پیشرفت و تکامل موجودات زنده ار نوع ساده به نوع کامل ( به انسان ) است طبیعت هدف مشخصی را دنبال نمی کند. هدف طبیعت خلق انسان نبوده و پیدایش انسان به طور اتفاقی بوده و می توانست به جای انسان موجود دیگری نیز پدیدار گردد. طیبعت برنامه ای برای پیدایش انسان طرح ریزی نکرده بود. انقلاب تئوری داروین کشف تغییر شکل و توسعه در یک نوع از موجودات زنده و گزینش طبیعی (  natural selection ) که منجر به به تطبیق موجود زنده با محیط زیست می گردد است ( عکس بالا ). اما آیا این  گزینش طبیعی سبب به وجود آمدن موجود جدیدی می گردد مورد سوال است. بعضی از زیست شناسان بر این عقیده اند که نوع جدید موجود زنده زمانی پدیدار می گردد که برخی از ژن ها به نسل بعدی منتقل نشوند. همانطور که نمی شود بطور اخلاقی  پدیده های طبیعی ( زلزله و آتشفشان) را مورد بررسی قرار داد و اینکه آیا طبیعت خوب ،منصف  و یا بد است ، همانطور هم نمی شود به انتخاب (selection) طبیعت انتقاد کرد که به طور مثال طبیعت چرا پلنگ را گوشت خوار و آهو را گیاه خوار نموده است و چرا آهو در برنامه غذای پلنگ قرار دارد. طبیعت اخلاق ندارد

 

بی خانمانی متافیزیکی در کتاب “ تئوری رمان “ گئورگ لوکاچ

 

گئورگ لوکاچ ،فيلسوف و جامعه شناس مجاری، در سال  ۱۹۱۵ تصميم می گيرد کتابی در باره زندگی داستايوسکی بنويسد که اين کار ناتمام می ماند. اما مدتی بعد لوکاچ که همچنان تحت تاثیر افکار داستایوسکی قرار داشت کتاب “ تئوری رمان ” را می نویسد. این کتاب که بعد از جنگ اول جهانی منتشر شد تا به امروز، هم از نظر ادبی و هم از نظر فلسفی  ( فلسفه تاريخ )، اهمیت خود را  از دست نداده است. حتی آدرنور که به فلسفه لوکاچ انتقاد داشت کتاب ” تئوری رمان” را يک اثر برجسته فلسفی توصيف کرد. لوکاچ بعد از جنگ اول جهانی و در شرایطی که يأس و نااميدی بر او غلبه کرده بوده این کتاب را نوشت. حرکت تاريخ از نظر لوکاچ در کتاب “ تئوری رمان ” حرکتی نزولی و انحطاطی است ( برخلاف هگل که معتقد بود تاريخ به سوی آينده حرکت می کند و مثبت است ). 

لوکاچ در کتاب “ تئوری رمان ”  تاریخ را از دید سیاسی، اجتماعی ( تاریخ جنگ ها و حکمرانان ) بررسی نکرد، بلکه برای  او بیشتر شرایط روحی و روانی انسا ن ها در دوره های مختلف تاريخ مهم بودند. مدارک مورد استفاده لوکاچ در اين کتاب نوشته های تاريخ نویسان و يا شاهدان حادثه های تاريخی نیستند ( متد تجربی تاریخ نویسی ). به عقيده لوکاچ شعر، منظومه و رمان حالت های احساسی و درونی يک اجتماع را به خوبی آشکار می سازند و به همين علت او تاريخ را به دوره تقسيم کرد: 

 دوره منظومه ( اسطوره ) در زمان هومر، منطومه سرای یونانی، در یونان باستان و دوره رمان ( عصر جديد ). سر آغاز کتاب  لوکاچ دوره باستان يونان است ( دوره منظومه ) و خاتمه آن داستان برادران کارامازف از داستايوسکی ( دوره رمان ) . به عقيده لوکاچ زندگی واقعی و خوشبخت بشر ( دوره طلایی ) در يونان قديم، يعنی در دوره منظومه بود ( دوره اسطوره ی و قبل از فلسفه پلاتون ) و بعد از اين دوره ( اسطوره ی ) زندگی مفهوم و معنی اصلی خود را از دست داد.

 در کتاب “ تئوری رمان “ سرآغاز دوره رمان به درستی تعین نشده است، اما لوکاج در این کتاب اشاره می کند که هم زمان با دوره رمان طبيعت دوم نيز شکل گرفت. منظور لوکاچ از طبیعت دوم جامعه است. اين جامعه ( طبیعت دوم ) مانند طبیعت اول ( محیط زیست ، یا آنچه ما آن را به عنوان طبیعت زیبا می شناسیم ) منجمد، بیگانه، بدون روح و غیر قابل شناخت شده است. به عقيده لوکاچ شهروندان در این طبيعت دوم مانند “ روح های مرده  “ ( نام کتابی از گوگول ) هستند. به عبارت ديگر برای بشر جامعه بعد از دوره يونان باستان ( دوره منظومه ) شبيه طبیعت شده است:  منجمد،  بيگانه و بی روح. لوکاچ ادامه می دهد که طبيعت اول ( محيط زيست ) را بشر خلق نکرد، اما طبيعت دوم ( جامعه ) را بشر ساخت و ” زندان”  او شد.

در يونان قديم طبيعت اول ( محیط زیست ) و فرد در يک ديگر ادغام شده بودند، یکپارچه بودند و برای فرد شکافی بين دنیای درونی ( ذهن و احساس )  و محیط خارج ( طبیعت ) وجود نداشت. يا به زبان فلسفه دنیای داخل و خارج به عنوان دو دسته ، يا دو مقوله مختلف از يک ديگر جدا  نشده بودند. خدايان در انسان ها بودند و انسان ها در طبیعت: انسان، طبيعت و خدایان يکی بودند ( با اديان ابراهيمی خدا از بشر جدا شد و در مقابل يکديگر قرار گرفتند ). انسان دوره يونان باستان در پی يافتن معنی زندگی نبود، او اصولآ زندگی بدون معنی را نمی شناخت و در پی حل معمای دنیا نیز نبود: او فقط می دانست راه حل چیست و در موقع خطر نیز به خدایان  پناه می برد. اما در دوره رمان این یکپارچگی و یکی بودن خدایان، انسان و طبیعت ناپدید شد .

  لوکاچ دوره رمان را برای بشر دوره “ بی خانمانی متافیزیکی “ ( Transcendental Homelessness ) نامید. اين پدیده بی پناه ی و بی خانمانی انسان خود را در کتاب سروانتس ( دون کيشوت ) به خوبی نمايان می کند: صحنه جنگ قهرمان داستان با آسياب بادی بيانگر نهایی تغيير دنيا، ارزش ها و سردرگمی انسان در اين جهان است. برای قهرمانان داستايوسکی دنيا غريب، بیگانه و دروغی بيش نيست، دوره منظومه شعر بود و دوره رمان نثر. انسان يونانی دوره باستان اختلاف بين آگاهی و هستی ( بودن ) را نمی شناخت،‌ اما برای انسان دوره رمان اين دو از يک ديگر جدا هستند ( در فلسفه مارکس هستی آگاهی را تعیين مي کند ). يونانی دوره باستان فلسفه را نمی شناخت، او فقط  می دانست که جواب چی است و نه سوال را. فلسفه نيز بعد ازدوره اسطوره پديدار گرديد، يعنی در دوره ی که انسان اسطوره ی احساس کرد که دیگر دنيا  “ خانه  پدری ” او نيست و اصولا فلسفه چيزی نيست به جز ” درد غربت „، احساس غریبی کردن در این دنیا.

در تاریخ لوکاچ قهرمان منظومه ( هومر ) جای خود را به شخصيت تراژدی می دهد و تراژدی را پلاتون به کنار می گذارد و فلسفه را جايگزين آن می کند و بالاخره بعد از مسيحيت نوبت به کانت می رسد. کانت راه تاريک انسان را روشن و او را با خرد آشنا می کند، اما با کانت فاصله و شکاف بين فرد و دنيا بيشتر می شود و خدای مسيحت در فلسفه کانت جای خود را به اخلاق می دهد. با کانت تصوير مسيح کم رنگ تر و انسان مدرن بدون مذهب و تنها می شود. با کنار رفتن مسيح از صحنه تاريخ و با وجود روشنایی خرد کانت راه اين رهگذر تنها ( انسان مدرن ) تاريک می ماند. بعد از کانت “ انسان بودن یعنی تنها بودن است. ”

 

مذهب و مدرنيته

 

در مرحله اول بايد رابطه مذهب و فرهنگ مورد برسی قرار گيرد و به اين سوال پاسخ داده شود که آيا می توان این دو مقوله ( فرهنگ و مذهب ) از يک  ديگر جدا کرد. امروز فرهنگ مجموعی است از دست آورده های علمی ( ابزار توليد،تکنولوژی، پزشکی و …) يک ملت، همچنین اثر های هنری و ادبی، شرایط حقوق زنان و اقليت ها مذهبی، شرایط سياسی، قضایی، اداری و در آخر بینش شهروندان به محيط زيست.

اما مذهب فقط رابطه فرد و يا يک جامعه با خدا نیست. مذهب بخشی مهمی از فرهنگ يک ملت را تشکيل می دهد، بخشی که در نهايت فرهنگ آن ملت را تعيين می کند. مذهب مي تواند مستقلاً اقدام کند و عمل کرد اجتماعی افراد، روابط بين آنها، ارزش های اجتماعی و سیستم اقتصادی جامعه را طرح ریزی کند. حتی می توان ادعا کرد که مذهب هم زير بنا (در واژه نگاری مارکس ) و هم رو بنای يک جامعه است. اين يک ادعای تجربی است و نه نظری، چرا که همين مذهب ( فرهنگ ) مسيحيت بود که سرمايه داری و مدرن را در اروپا پديد آورد.
اوائل قرن گذشته (1904) ماکس وبر ( Max Weber) جامعه شناس آلمانی کتاب ” اخلاق پروتستانی و ذهن سرمايه داری* ” را  منتشر کرد. با اينکه بیش از صد سال از چاپ اين کتاب می گذرد، اما هنوز اين اثر وبر باب روز است. بعد از فروپاشی سيستم های سوسیالیستی در اروپای شرقی عقيده وبر ( تاکيد بيشتر بر امور فرهنگی و مذهبی و کمتر بر مسائل اقتصادی ) برای بررسی توسعه يک جامعه بيشتر مورد توجه قرار گرفته است. به عقیده مارکس جنگ های طبقاتی تاريخ ( گذار از سيستم فئودالی به سيستم سرمايه داری)  را به حرکت در می آورند. برای مارکس سیستم سرمایه داری به علت سلب مالکيت از دهقانان و به کار گرفتن آنها در کارخانه ها ( بافندگی ) که در نهایت به تراکم سرمایه انجامید پدیدار گشت و عوامل مذهبی، فرهنگی را دراين گذار تاريخی نقشی ایفا نکردند. وبر در کتاب” اخلاق پروتستانی ” اشاره می کند که طرز فکر و عمل کرد يک فرقه مذهبی ( فرقه کالوين ) از دين پروتستان سيستم سرمايه داری ( مدرن) را در اروپا پدیدآورد. کالوين ها وظایف مذهبی را يک امر خصوصی نمی دانستند و همچنین نظریه های سنتی و تبعيت از کليسا را رد کردند.
افراد اين فرقه معتقد بودند که فرد مذهبی موقعی در مقابل خدا از گناه مبرا و رستگار است که در امور شغلی و کاری موفقیت داشته باشد. به این معنی که يک نوع اخلاق شغلی با ارزشهای مذهبی پديدار گرديد که شخص مذهبی را موظف می کرد سود کار سرمايه را به مصرف شخصی نرساند و آنرا دو باره سرمايه گذاری نمايد. این گونه بود که سرمايه انباشته گرديد و همراه با پيشرفت علوم طبيعی و مناسبات منطقی، عقلايی در امور اداری و قضایی و حتی هنری راه برای بوجود آمدن سيستم سرمايه داری (نخست در کشورهای پروتستان هلند و انگلستان ) هموار نمود. بعد از پابرجا شدن سيستم سرمايه داری ديگر مذهب نقشی در توسعه آن نداشت و حتا مذهب به عنوان يک پديده غير منطقی به کنار جامعه رانده شد. اما به کنار رانده شدن مذهب در جوامع غربی دليل بر بی مذهبی بودن مردم غرب نيست.

وبر از یک طرف سیستم سرمایه داری را به یک قفسه آهنین برای شهروندان تشبیه کرد و از طرف دیگر با شگفتی به این پدیده مدرن اقتصادی می نگریست. وبر همچنین اضافه می کند که شکل یافتن سیستم سرمایه داری مسالمت آمیزانه نبوده است.

* در سال ۱۹۹۸ انجمن :  International Sociological  Association

  از اعضاء سازمان خود تقاضا می کند که ده اثر مهم جامعه شناسی را معرفی نمایند. در رتبه اول از کتاب ” اقتصاد و جامعه “ ( ماکس وبر ) نام برده می شود و بعد از ” اخلاق پرتستانی و ذهن سرمایه داری” (  ماکس  وبر )

Praxiteles

 pertekles

مجسمه Venus  von Arles از Praxiteles پیکر تراش  یونانی  قرن  4 قبل  از میلاد  

Praxiteles خالق قدیمی ترین ایده آل زیبائی زن در هنر مجسمه سازی است. هیچ هنرمندی نتوانسته است تا به امروز در تاریخ هنر پیکر تراشی انسان های تا به این حد زیبا خلق کند که Praxiteles در مجسمه های خود به نمایش گذاشته است. نسخه های اصلی مجسمه های  Praxiteles از بین رفته اند و آنچه ما امروز از این هنرمند یونانی در موزه ها مشاهده می کنیم کپی های رومی هستند که بین سال های ۲۰۰ قبل تا ۲۰۰ بعد از میلاد ساخته شده اند. اصل فقط  یک پایه سنگی از مرمر با نام هنرمند است که بر روی آن مجسمه یکی از خدایان یونان باستان قرار داشته است. این پایه امروز در موزه Louvre نگهداری می شود. یکی از معروف ترین مجسمه های دوران کلاسیک  Aphrodite of Kindos  که به عنوان اولین مجسمه از یک زن برهنه شناخته شده نیز ساخته  Praxiteles  است.  Aphrodite, خدای عشق در یونان باستان است و در جزیره قبرس ساکن بود. گفته می شود که مجسمه تراش معشوقه خود را , Phryne برای  مدل انتخاب کرده بود .

کشتی فيلسوفان

تا حدی امروز پژوهشگران تاریخ در روسیه می توانند برای تحقیقات خود به ارشیو بعضی از شعبه های حزب کمونیست رجوع کنند. اما بیشتر آرشیوها هنوز هم پشت درهای قفل شده نگهداری می شوند. در مجله فلسفه سال ۲۰۰۳ چاپ مسکو مقاله ای چاپ گرديد با نام ” کشتی فيلسوفان “. این کشتی در سال ۱۹۲۲ به دستور لنین و با همکاری استالين و تروتسکی عده ای از پروفسوران فلسفه را با خانواده به کشور های غربی انتقال داد.

لنين در نامه به استالين دستور داده بود : ”۲۰ تا ۴۰ پروفسور به هر صورت بايد اخراج گردند. در اين مورد تعمق کنيد و با يک برنامه ريزی دقيق شديدا به این استاد ها ضربه بزنيد”. نام ۲۲۴ نفر در اين آرشيو قيد شده است که از اين تعداد ۱۲۶ نفر از استادان رشته های علوم انسانی بودند ، 43 پزشک و ۶ استاد علوم اقتصاد. به اين افراد لقب های ” عنصرهای ضد روسی، فاسدان بورژوا و ضد انقلابی” داده شده بود که در صورت مراجعت به مرگ محکوم بودند. سلب تابيعت اين قشر تحصيل کرده روسی بدون حکم دادگاه تحقق یافت  لنين معتقد بود که اين استاد های  فلسفه بورژوازی را به دانشجویان می آموزند و برای پرولتاريا خطرناک هستند. اما فقط استادان فلسفه نبودند که با کشتی که حتی پول مسافرت اجباری را نيز خود می بايست پرداخت کنند مجبور به ترک روسيه شدند ، بلکه روزنامه نگاران ، نويسندگان، نقاشان نیز محبور شدند از اولین کشور سوسیالیستی خارج شوند. بيشر این افراد به طرف آلمان اعزام شدند. در بين اين روشنفکران این اسامی جلب توجه می کنند: :
Marc Chagall و Wassily Kandinsky و برنده جايزه نوبل Iwan Bunin . بعد از اخراج اين افراد فشار بر ديگر روشنفکران به طوری افزايش يافت که تعداد زياد ديگری از استادان روسيه را ‘ آزادانه ‘ ترک نمودند. البته روسيه حتی قبل از انقلاب نيز فاقد فيلسوف و جامعه شناس برجسته ای مانند کشور های اروپای مرکزی بود ، اما با اخراج همين استاد ها برای مدت زمان طولانی روس ها از پيشرفت علوم انسانی ( فلسفه ) محروم شدند که تا به امروز نيز ادامه دارد. اولين کشور پرولتاريا احتياج به فيلسوف نداشت. اما ساليان مديدی کتاب های ” فلسفی” لنين و استالين به عنوان فلسفه علمی پرولتاريا نه فقط جزو برنامه درسی دانشگاه های روسيه بود، بلکه شناخت این فلسفه روسی برای نجات بشريت نيز تبليغ می شد. امروز در دانشگا های روسيه هگل، کانت و ديگر فيلسوفان غربی تدریس می شوند.
.

کانال خشایارشا

kanal

خشایارشا در سال 480 قبل از میلاد، چهار سال بعد از مرگ پدرش داریوش، به یونان حمله کرد.
ناوگان دریائی ایرانیان در امتداد ساحل تا شبه جزیره Athos در شمال یونان به حرکت خود ادامه داد. اما کشتی ها جنگی خشایارشا در سواحل شمالی این جزیره توقف نمودند. 12 سال قبل از این حمله کشتی های ژنرال ایرانی ماردونیوس در هنگام گذشتن از انتهای نهائی این شبه جزیره بر اثر تلاطم شدید که در این قسمت از دریا مدیترانه وجود دارد غرق شده بودند.

Weiterlesen

فلسفه سیاسی

 220px-Sanzio_01_Plato_Aristotle

پلاتون و ارسطو در آکادمی آتن

اختلاف فلسفه سیاسی پلاتون از ارسطو را می‌توان به شرح زیر بیان کرد:

پلاتون خواستار یک انقلاب فرهنگی است و ارسطو نمی‌خواهد با فرهنگ غالب در جامعه قطع رابطه کند

پلاتون فقط به یک ایده معتقد است و ارسطو به ایده‌های متعدد

پلاتون متخصصان را در نظر دارد و ارسطو تمام شهروندان را

پلاتون در امور سیاست به فلسفه ماوراء طبیعی (متافیزیک) اعتقاد دارد و ارسطو این باور را ندارد (درعـکس بالا پلاتون با انگشت آسمان را نشان می‌دهد و ارسطو زمین را )

پلاتون تئوری فلسفی خود و عمل کرد اجتماعی را ادغام می‌کند و برای ارسطو فلسفه عملی ( practical  philosophy ) معتبر است

فلسفه سیاسی غرب با سقراط آغاز گردید. پلاتون که برجسته‌ترین شاگرد سقراط بود پس از اعدام معلم خود ادعا کرد که آتن منصف و صادق‌ترین شهروند (سقراط) را به قتل رساند، پلاتون ادامه می‌دهد که در آتن دیگر نمی‌شود فعالیت سیاسی کرد. پلاتون آتن را ترک می‌کند و دولت خود را در تئوری و تفکر می سازد، دولتی که در آن حق و عدالت رعایت می‌شود. پلاتون با دموکراسی و تعلیم و تربیت آتنی قطع رابطه می‌کند. محققان یک نظر واحد در باره کتاب Politeia که پلاتون دولت مورد نظر خود را در آن تشریح کرده است ندارند: کتابی است رویائی (utopia)، یک ایده آل، یک نمونه و یا اینکه واقعاً پلاتون به این دولت که در کتاب Politeia نشان داده است ایمان داشته که روزی واقعیت گردد. در هر حال دولت ایده آل پلاتون دولتی است که فیلسوف‌ها در آن حاکم‌اند، دولت پادهشاهان فیلسوف. این دولت پلاتون نقطه مقابل دموکراسی آتنی بود، در این دولت پلاتونی شاعران دیگر معلمان تعلیم و تربیت شهروندان نبودند. فیلسوفان نقش شاعران را به عهده می‌گیرند، چرا که به نظر پلاتون شاعران دروغ گو هستند. موسیقی و اسطوره جای در دولت پلاتون ندارند. پلاتون یک انقلابی است و ارسطو یک فیلسوف. پلاتون خواستار یک انقلاب فرهنگی است و در صورتیکه ارسطو قصد قطع رابطه با فرهنگ غالب در جامعه و سیاست روزمره را ندارد. پلاتون نویسنده‌های تراژدی را از شهر ایده آل خود اخراج می‌کند و ارسطو نمی‌خواهد که با شاعران رقابت کند. ارسطو نمایش تراژدی را که شهروندان را وادار به تفکر می‌کند برای شهر ( دولت ) مثبت می‌داند. ارسطو شرائط موجود را قبول دارد، اما نه بدون انتقاد. ارسطو موارد و پدیده‌های مثبت را از منفی جدا می‌کند: آداب و رسوم مثبت و منفی، قانون اساسی مثبت و منفی. پلاتون یک کلیت منسجم ( بسته ) می‌خواهد: شهری (دولتی) با تشکلی منسجم ( centrallized state ) و یک ایده منسجم و واحد ( unity ). پلاتون تک ایده‌ای را خوب و گوناگونی و کثرت ایده‌ها ( Pluralism ) را نا‌مناسب برای یک شهر ایده آل می‌داند. برای پلاتون شهر مانند یک جسم بسته است، مانند یک خانواده بزرگ. تساوی بین زن و مرد که پلاتون خواستار آن است به معنی آزادی زنان نیست ( women`s liberty ). قصد پلاتون فسخ خانواده و جذب زنان در شهر ایده آل است – این نظریه پلاتون در باره زنان نتیجه تک تفکری ( oneness- thought ) فیلسوف است. پلاتون همیشه به یک مقوله بسته و واحد می‌اندیشد و همین طرز تفکر در باره افراد نیز صدق می‌کند: هر فردی می‌بایست فقط یک کار را انجام دهد و کسی که کار‌های مختلفی را انجام می‌دهد نمی‌تواند متخصص برجسته‌ ی باشد. شهر ایده آل پلاتون شهر متخصصان و یک پارچه است. اما برای ارسطو شهر ( دولت ) یک تشکل بسته و یک پارچه نیست. دولت برای ارسطو تشکیل شده است از اجزاء ی متعدد و انسان‌های گوناگون (multiplicity). این تفاوت را نباید دولت از بین ببرد و همه شهروندان را همگون نماید. به عقیده ارسطو در امور سیاست نباید فقط متخصصان حرف آخر را بزنند، شهروندان عادی نیز می‌تواند مسائل سیاسی را مطرح کنند. امر سیاست درست مانند منتقدان ادبیات است: با وجود اینکه این افراد خود نویسنده نیستند اما قادر به نقد آثار ادبی هستند. ارسطو بر این عقیده است که اظهار نظر در باره یک خانه منحصر به ارشیتک نیست بلکه کسی که در خانه زندگی می‌کند نیز صاحب نظر است و بالاخره این آشپز نیست که تعیین می‌کند که آیا غذا خوشمزه است و یا نه، بلکه مهمان. ارسطو می‌گوید که هر شهروندی می‌تواند سیاستمدار شود و یک جامعه‌ای که فقط بدست متخصصان اداره شود نمی‌تواند اصول دموکراسی را رعایت کند. پلاتون بر این نظر است که فقط تعداد کمی متخصص سیاسی ( نخبگان ) باید اداره دولت را در دست گیرند. در یک جامعه دموکراسی، به عقیده ارسطو، هر فردی می‌تواند حرف خود را بزند و برای پلاتون این آزادی فردی  بد‌ترین پدیده دموکراسی است. ساختار و مدل خانواده که برای پلاتون می‌بایست الگوی دولت باشد از نظر ارسطو مردود است. در خانواده پدر حکم فرمایی (پدر سالاری) بر اعضای نا‌بالغ و محروم از آزادی می‌کند، در صورتیکه ساکنان دولت از شهروندان بالغ و آزاد تشکیل شده‌اند. اختلاف خانواده با دولت مانند اختلاف بین دیکتاتوری پدر سالارانه و حکومت جمهوری است. کانت و جان لاک هر دو حکومت پدرسالاری را رد می‌کنند و هانا آرنت به انتقاد ارسطو بر دولت یک پارچه پلاتون صحه می‌گذارد. سیاست با عقیده‌های گوناگون و نوع‌های مختلف زندگی شهروندان در رابطه است و از آنجائیکه هیج کدام از این عقید‌ها نمی‌توانند به تنهائی ادعا کنند که باز گو کننده حقیقت‌اند می‌بایست عقاید مختلف در مقابل یک دیگر قرار گیرند و در باره آن‌ها گفتگو شود. سیاستمدار نه پدر خانه است و نه پدر دولت.

فلسفه سیاسی پلاتون نه تنها فلسفهٔ ضد دموکراسی است بلکه مقولهٔ ماوراء طبیعی نیز هست ( Metaphysics ). واژه الهیات (Theologies) را برای اولین بار پلاتون به زبان آورد و در کتاب Nomoi فیلسوف طرح یک نظم الهی را پایه گذاری نمود که در آن اجازه بیان نظر دیگری که در اختلاف با این جهان بینی مذهبی باشد وجود ندارد. سوال پلاتون هنوز باب روز است: کدام دولت بهتر و کدام نظام منصفانه‌تر است. بعد از جنگ دوم حهانی فیلسوف انگلیسی کارل پوپر در کتاب «جامعه باز و دشمنانش» سعی نمود پلاتون را، در کنار هگل و مارکس، از تئوریسین‌های سیستم‌ها خود کامه معرفی نماید. این نظریه کارل پوپر درست است که پلاتون ضد دموکرات بود، اما این فیلسوف خود کامه نبود. در دولت ایده آل پلاتون نه طبقات مختلفی وجود داشتند و نه کسی استثمار می‌شد. پلاتون ترور، ایدئولوژی و احزاب توده‌ای را که سیستم‌های مستبد (هیتلر و استالین) را به وجود می‌آورند نمی‌شناخت. تا قرن ۱۲ فلسفه پلاتون در اروپا مورد توجه مسیحیان بود و تمام امور سیاسی و اخلاقی با بینش مذهبی، ماوراء طبیعی مورد بررسی قرار می‌گرفتند. فلسفه پلاتون و مذهب مسیحیت تشابه زیادی با یک دیگر دارند: در فلسفه پلاتون ایده در آسمان هست و در دین مسیحیت روح، پلاتون به دنیای دیگری اعتقاد دارد و مسیحیت روح را جاودانی می‌داند. ارسطو به روح جاودان و به خلقت دنیا از هیچ ایمان ندارد و به همین علت نیز ابن سینا و فیلسوف عرب ابن رشد ( Averroes ) نتوانستد فلسفه ارسطو را با قران وفق دهند.

ارسطو اشاره می‌کند که چون اکثریت شهروندان از طبقات فقیر جامعه هستند و تعداد ثروتمندان اندک است، پس می‌بایست دولت خواسته افراد بی‌چیز را برآورده کند. یونانیان فقط کاشف اصول دموکراسی نیستند، بلکه اصولا سیاست یک پدیده یونانی است: سیاست برای شهروندان یونانی قرن ۵ و ۴ میلادی یعنی هنر تشریح مسائل اجتماعی و گفتگو در باره آن‌ها در یک فضای باز، آزاد و با شرکت همه طبقات و افراد. در دنیا قدیم فقط یونانیان نبودند که هنر سیاست را کشف کردند، بلکه با سیاست و حتی تا حد محدودی نیز با دموکراسی ساکنان نواحی میان‌رودان نیز آشنا بودند. اما فقط سیاست و دموکراسی یونانی بر تاریخ بشریت اثر گذاشت و نه ملت‌های دیگر. یونانیان نه فقط کاشف سیاست به معنی امروزی هستند، بلکه آن‌ها مقوله سیاست را توسعه و تئوری آن را نوشتند که امروزه در فلسفه سیاسی پلاتون و ارسطو قابل مطالعه‌اند. دوران روشنگری قرن ۱۸ و ۱۹ اروپا به این ارث یونانی مراجعه کرد و دنیای مدرن غرب به وجود آمد. درفلسفه سیاسی پلاتون و ارسطو، بر خلاف دروه مدرن ( ماکیاولی )، سیاست از اخلاق جدا نشده بود و این خود نشان دهنده برتریت شرایط اجتماعی یونان قدیم قرن ۵ و ۴ بر دوران مدرن امروزی است.

شرم تاریخی

 

آقای خسرو فانیان در نشریه شهروند به بررسی مسائل امروز ایران پرداخته اند و در آخر به این نتیجه رسیدند که ما در رابطه با انقلاب اسلامی ۱۳۵۷ ” اشتباه کردیم ”. آقای فانیان ، مانند بیشتر محققان ایرانی ، بررسی خود را با انتقادی از دوران باستان ایران شروع می کنند. روش این جامعه شناسان سنتی ایرانی این است که نخست به  پادهشاهان هخامنشی ( کمتر اشکانی ) و به اشتباهات  موبدان زرتشتی در زمان ساسانیان اشاره می کنند و در آخر مفصل نقش دولت آمریکا  را در کودتای ۲۸ مرداد شرح می دهند.

یکی از روی داد های تاریخی دوره ساسانیان داستان مزدک است. برای چپ های ایران جنبش مزدک اولین نشانه از  تفکرات کمونیستی در ایران است و حتا مزدک را با اسپارتاکوس، رهبر برده گان ، که در قرن اول قبل از میلاد علیه دولت روم قیام کرد مقایسه می کنند. آقای فانیان نیز در مقاله  ” ما اشتباه کردیم ” نیز به مزدک اشاره کرده است: “ سرگذشت سرزمین ما نیاز به بازنویسی دارد و از میان برگهای تاریخ تدوین شده کنونی باید آنان را که به اشتباه بر تخت افتخار نشانده ایم پایین آوریم و در بزرگداشت کسانی که در مورد آن با انصاف داوری نشده است، و چهره های گمنامی که آفرینندگان راستین سرگذشت ملی ما بوده اند بکوشیم، انوشیروان ساسانی را که دهها هزار مزدکی را کشتار کرد نه “دادگر” بلکه “بیدادگر ” بنامیم… “ . اما در مورد اولین شعار آقای فانیان که  ” سرگذشت سرزمین ما نیاز به بازنویسی دارد “ می بایست به این نکته اشاره کرد که اسناد تاریخ ایران قبل از اسلام را تاریخ نویسان یونانی و رومی نوشته اند. بندرت ایرانیان دوره باستان در باره تاریخ خود مطلبی نوشته اند، یا سندی ارائه داده اند. نه فقط تاریخ نویسان یونانی، بلکه محققان غربی امروز و قرون گذشته  ( از قرن ۱۸ به بعد ) نیز دوران  باستان ایران را بازسازی کرده اند و تاریخ ما را نوشته اند. اگر محققی بخواهد تاریخ  دوره باستان ایران را به روش علمی ” بازنویسی کند “ باید دو باره به همین اسنادی که غربیان نوشته اند مراجعه کند و اگر محقق نظر ( سیاسی ) خود را نادیده بگیرد و از شعار دادن خودداری کند امکان ” باز نویسی تاریخ “ دوره باستان ایران ، به علت اینکه این اسناد بارها مورد بررسی قرار گرفته اند ،دیگر وجود ندارد ( مگر اینکه اسناد جدیدی پیدا شوند  ). اما در باره مزدکیان و به قتل رسیدن ” دها هزار مزدکی “. اولین سوال این است که  از چه منبع ، یا سندی آقای فانیان خبر از تعداد مزدکیان کشته شده را می دهد. آرتور کریستین سن مورخ  دانمارکی اشاره می کند : ” عده حقیقی مزدکیان که در این دام به قتل رسیدند معلوم نیست. اعدادی که مورخان ایرانی و عرب آورده اند ، مبنای درستی ندارند…” ( آرتور کریستین سن: ایران در زمان ساسانیان، تهران ۱۳۸۴، ص. ۳۵۶ ) کریستین سن ادامه می دهد : ” اما راجع به شخص مزدک اطلاعات ما کم است. ص. ۳۳۷ “. نه فقط در مورد تعداد مزدکیان  کشته شده و شخص مزدک ، بلکه بطور کلی، اطلاعات ما در باره جنبش مزدکیان، که در زمان سلطنت قباد اتفاق افتاده است، کم است. مورخان غربی  قرن ۶ ( Yosue , Malalas ) که از حوادث ایران در دوره قباد خبر داده اند به جنبش مزدک اشاره ای نکرده اند ( Otakar Klima: Beiträge  zur  Geschichte des Mazdakismus  ص. 16- 21 ) .Klima ادامه می دهد که : در واقع می بایست عجیب به نظر برسد که حدود ۴ قرن به اسم مزدک اشاره نشده است (  Klima ص. ۱۶). نویسنده یونانی  Prokopios ، که از سال  527 در دربار بیزانس بسر می برد و دو جلد کتاب در باره جنگ ایران و روم به تحریر در آورده است ، از اعمال خود سرانه قباد یاد کرده است، اما به مزدکیان و قتل عام این گروه اشاره ای نکرده است ( Klima ص. ۳۲ ).  از جنبش مزدک تاریخ نویس ایرانی ، طبری ، ( که در قرن ۹و 10 تاریخ ساسانیان و اعراب را به زیان عربی نوشته است ) و دینکرت  ” درسنامهٔ دین مزدایی  قرن ۹ – به زبان فارسی میآنه “  و هم چنین فردوسی در شاهنامه خبر داده اند. این اخبار 400 سال بعد از جنبش مزدک و بدون ارائه سندی معتبر نقل شده اند. فردوسی نه به زبان عربی ، نه به زیان پهلوی تسلط داشت و به طور قطع  موبدان زرتشتی در خراسان روی داد جنبش مزدک را برای این منظومه سرا تعریف کرده اند. دو استاد تاریخ معاصر آلمانی ، Winter و Wiesehöfer نیز اشاره می کنند، که به علت نبودن اسناد کافی، امکان بازگو کردن جنبش مزدک وجود ندارد. :

Engelbert Winter : Rom und Perserreich, Berin 2001,  121

۲۲۷ ،1994 Josef Wiesenhöfer:Das Antike Persian von 550 v. Chr bis 650 n. Chr. München

برای مطالعه بیشتر در مورد مزدکیان رجوع کنید به مقاله استاد یار شاطر :

  1983 E. Yarshater, Mazdakism, in : The Cambridge History of Iran, Bd. 3 (2) Cambridge

آقای فانیان به انوشیروان ” بیدادگر ” اشاره کرده اند. به نقل از آرتور کریستین سن ( ص.423 ) دوران خسرو انوشیروان  ” یکی از درخشنده ترین دوره های عهد ساسانی است. ایران چنان عظمتی یافت که حتی از دوران شاپوران بزرگ نیز پیش افتاد”.  آرتور کریستین سن ادامه می دهد ( ص. 423 ) ، که به طور غیر مستقیم می توان تصویری، گرچه کم رنگ ، از دوران انوشیروان ارائه داد: این تصویر ” کشور ایران را، که پس از فتنه مزدکیان ضعیف شده بود و تحت حکومت انوشیروان تجدید قوا می کرد، تا حدی نشان می دهد”. باز نویسی تاریخ که آقای فانیان از آن یاد می کنند یعنی اینکه از روی دادهای تاریخی که اطلاعات زیادی در باره آن ها در دست نیست ( جنبش مزدکیان ) سخن پردازی کنیم و نکات مثبت و درخشان تاریخ ایران را ( دوران انوشیروان ) ، که اطلاعات بیشتری از آن ها در دست است ، به باد انتقاد بگیریم. دشمنی بیشتر محققان ایرانی با تاریخ خود، با تاریخ ایران باستان غیر قابل فهم است. آقای فانیان ادامه می دهند : ” یک قوم تنها زمانی می تواند به خود ببالد که در طول تاریخ خود، از ارزشهای انسانی پاسداری کرده، علیه بیداد، تباهی و ویرانی برخاسته و آنچه را که بر خود روا نداشته است بر دیگر ملت ها نیز روا نداشته باشد “.  بررسی تاریخ با این دید احساسی ( رمانتیک ) علمی نیست. ما نمی توانیم با ارزش های انسانی ( اخلاقی ) امروزه که از طرف سازمان های مدافع حقوق بشر تبلیغ  می شوند تاریخ دروه باستان را ارزیابی کنیم. از زمان اشکانیان تا اواخر دروه ساسانیان ، زمانی بیش از ۸۰۰ سال ، روم و ایران در حال جنگ بودند و در این مدت هزاران نفر از هر دو طرف کشته شده اند. به این ترتیب نه روم ( ایتالیا امروز ) و نه ایران نباید به تاریخ خود ببالند و بخصوص محققان ایرانی که  تمام مدت، به علت این کشتارها ، با عرق شرم بر پیشانی به گذشته، به تاریخ خود می نگرند. تاریخ نویسی یعنی بررسی انتقادی اسناد تاریخی. انتقادی به این معنا که چه شخصی و در چه زمانی سند یک واقعه تاریخی را نوشته است، آیا تاریخ نویس بدون نظر شخصی خبر از حادثه تاریخی داده است ، تاریخ نویس خود شاهد حادثه تاریخی بوده، و یا اینکه مدت زمانی دیر تر از این حادثه با خبر شده است. تاریخ نویس باید سر انجام یک رابطه منطقی و با مفهوم بین اسناد بررسی شده ایجاد نماید و علت وقوع اتفاق تاريخی را توضيح دهد. تاریخ نویسی این نیست که نویسنده ، بدون ارائه  سند ، نظر سیاسی ، یا معیار اخلاقی خود را  به عنوان تاریخ در اختیار خواننده بگذارد. آقای فانیان می گویند که ما “ اشتباه کردیم ”، که انقلاب کردیم.  منظور از ما کیست ؟ . مردم ایران اشتباه نکردند، مسلمان بودند و هستند و خواهان بازگشت به دوران صدر  اسلام بودند. چپ نیز نمی گوید که اشتباه کرده است، چپ معتقد است که به اهداف انقلاب خیانت شده است.

زن پاکدامن در تورات ( کتاب دانیل ) و تصوير عريان در رنسانس

susanna1

سوزانا و دو قاضی

در تورات داستان يک زن پاکدامن بنام سوزانا نقل  شده است. سوزانا که بسیار زيبا بود و شوهر ثروتمندی نیز داشت در قرن ۶ قبل از ميلاد در بابل در زمان تبعید يهوديان در اين شهر زندگی می کرد. سوزانا مورد توجه دو قاضی سالخورده قرار می گيرد. این دو قاضی یک روز به سوزانا که در  استخر خانه خود مشغول شنا کردن بود نزديک می شوند و از این زن ریبا می خواهند که خود را تسليم نمايد.

دو قاضی سوزانا را تهديد می کنند که اگر به خواسته آن ها جواب رد بدهد در دادگاه شهادت می دهند که او را در هنگام زنا مشاهده کردند که جرم آن سنگسار بود. سوزانا مقاومت می کند و خواسته  اين دو قاضی بر آورده نمی شود. دو قاضی به دادگاه  شکايت می کنند که سوزانا زنا کرده است. دانيل رئيس دادگاه، بعد از بازپرسی از سوزنا و دو قاضی متوجه می شود که اين دو شاکی دروغ می گويند و سوزانا را تبرئه می کند.  به حکم دادگاه دو قاضی سنگسار می شوند. در تورات و بعد در مسحيت از سوزانا به عنوان يک زن شجاع و پاکدامن ياد شده است و ثابت شدن بی گناهی سوزانا و سنگسار نشدن او دلیل عدل الهی است که بی گناهان را نجات می دهد. اما در زمان رنسانس داستان اين زن پاکدامن توسط نقاشان دستخوش تغيير و تحول بزرگی می شود و ديگر نشانی از پاکدامنی و عدل خدایی در نقاشی اين نقاشان دیده نمی شود: سوزانا اين زن عفيف تورات تبديل می شود به يک سمبل سکسی و کليسا هيچ واکنشی عليه اين هنرمندان از خود نشان نمی دهد.